حس های مختلف همزمان توی من بودن!
حس نامعلومی که نمیدونسم درسته غلطه یا چی، سرزنش میکردم خودمو که
ماهی! عه! یعنی چی!
خسته بودم چون از صبح تا ۳ درگیر کارای کانون بودمو چونه زدن با شیخ زاده.
نشسته بودم پشت میز یهو یه دختره اومد تو بدون سلام کردن گفت: کانون
رسانه یعنی چی؟؟؟؟؟ گفتم سلام!
رفتم خوابگاهو خوابیدم و چقد خوابه چسبید و ۶ هم پرواز داشتم به سمت بغل
مامان. تنها کسی بودم که ۶ بلیط داشت ولی یهو یه کشتی نجات اومد گف میشه منم
با شما بیام ترمینال؟ گفتم آررررره! و باعث شد به جای ۸ تومن ۴ تومن بره توی
فیهاخالدونم.
ولی کل راه درگیر یه شخص محترم و خود چیز پنداری به نام دیوید بودم
اسمش داوود بود ولی گف دیوید.
نشسته بودم منتظر اتوبوس که بیاد، اون دختره کناریمم عطر ویکتور زده بود و
داشت دیوونم میکرد.یهو چشمم خورد به همین دیوید، یه لبخند پهنی زد به من و
رفت توی ترمینال.من توی همون حالت فقط چشمام ۶ تا شد.گفتم چش بود این
یارو؟!
بعد اومد توی اتوبوس زرتی نشست بغل ما و شرووووع کرد حرف زدن
پررو بود.
اول پرسید چه فیلمی میبینم، بعد بدون اینکه من نظرشو بخوام گف باید واسه
تقویت زبان فیلمای انگلیسی ببینی
منه ابله گفتم تقریبا زبانم خوبه
گفت: so tell me about yourself
داشتم دنبال دکمه غلط کردم میگشتم ولی نداشت انگار
حدود ۱۰ دیقه انگلیسی حرف زدیم
حوصلشو نداشتم واقعا.
و یه چیزی خیلی غمگینم کرد.
صحبت با این یارو دیوید به من ثابت کرد که چقدرررر خودمو دست کم میگیرم
و چقدر این توی رفتارم مشخصه...
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش