اون روزا که علی سرباز بود، سال اول زندگی مشترکمون، یه وانت داشتیم که باهاش میرفت پادگان و میومد خونه.
عصرا بین ساعت ۳ تا ۴ نهایتا خونه بود. من همیشه صبر میکردم تا بیاد و با هم ناهار بخوریم، و بعضی موقعا انگار بهم الهام میشد، پامیشدم میرفتیم دم پنجره، و واقعا وانت رو میدیدم و پشمام میریخت. حالا نه اینکه این قضیه خیلی تکرار شده باشه ها نه! شاید دو سه بار، ولی واقعا برگام میریخت ازین تلپاتی. ولی خب، وقتی برمیگردم به این خاطره ها، به اینکه چقدر منتظرش میموندم تا بیاد حس خوبی ندارم. چون معمولا با هم قهر بودیم و حرف نمیزدیم و خیلی زیاد با هم دعوامون میشد همیشه.
یعنی همون موقعایی ام که منتظرش بودم و همون دفعات کمی هم که این تلپاتی اتفاق میوفتاد، عین یه بچه ای که یواشکی ذوق کنه و نتونه ذوقشو بروز بده بودم.
.
.
.
امشب علی خیلی بی دلیل، و انگار که از روی تلافی، چند ساعته که نیومده خونه. دیگه اون وانته رو نداریم! ولی ماشین فعلی هم وقتی ترمز میکنه صدای جیغ خفیفی داره و معمولا متوجه میشم وقتی میاد خونه. امشب بعد از چند سال، دوباره رفتم دم پنجره، مائده ی پنج ساله رفت روی تخت، پرده رو کنار زد که ببینه این صدای ترمز واسه کسی بود که منتظرش بود؟ و ناامید برگشت و نشست روی مبل 1 تی وی!
چند دیقه بعد باز همون صدای ترمز اومد. دوباره ماهی کوچولو رو صدا کردم که بره ببینه اومد یا نه؟! ولی این بار بهش گفتم: من دیگه این کارو با خودم نمیکنم!
ایهام پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۰ | 12:35 AM
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش