خرید بک لینک
امروزمون به شنیدن دروغا و توهمای این رفیقمون گذشت، ظهر یه دست دعوا با علی داشتیم ، بعد دوباره سالن و ناخن و ...باز شب یه دست دعوای دیگه با علی داشتیمحس امروزم: بی انگیزه و سرزنشگر از درون! چرک و موهای چرب و تیپ نسبتا خوب و لبخند نیمه جون از بیرون!هوام گرمه، بد ایهام یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۳۱  |  12:33 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 20:16

دلم میخواد وقتی صدای روضه و مداحیشون میاد توی خونه ها و انقدر راحت به حریم بقیه تجاوز میکنن، منم آهنگ بذارمو صداشو زیاد کنمفردا اینکارو میکنم:) حرومزاده نصف شب نعره نزن! ایهام دوشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۰۱  |  12:47 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 20:16

دارم میرم باشگاه، سوار اسنپ شدم، راننده اسنپ خر یه سرعت گیرو ندید همچین سرم خورد به سقف ماشینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 20:16

من اینور تخت، اون اونور تخت با بیشترین فاصله ای که دونفر در ۱۸۰ سانت جا میتونن بخوابن! دلم میخواس میومد از پشت نوازشم میکرد، در گوشم حرف میزد تا مورمورم بشه و برگردم سمت لباش. خیلی دلم میخواست امشب! ولی میدونسم اگه بهش بگمم میگه نه! به قدری دلم میخواس که حاضر بودم پا بذارم روی غرورم و من درخواست کنم، ولی در حالت عادی، نه الان که جفتمون دل خوشی از هم نداریم. میدونی س.ک.س خیلی زیاد تحت تاثیر رابطه ی عاطفی بین دو طرفه. حداقل واسه من و علی اینطور بوده تا الان! بخاطر همینم هست که آخرین بارشو یادمون نیست چون هیچ کششی نسبت به هم نداریم.خلاصه که باید یه فکری به حالش کرد اینجوری نمیشه.من تمام امیدم به جلسات روان درمانیه در آینده س ولی تمام ترسمم ازینه که توی این مدت همه چی بمیره. حس، تعهد، عشق، احترام، صبر و هر چیزی که تا الان ما رو به مو رسونده ولی پاره نکرده ایهام یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۴  |  1:49 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 15:19

والا ما نفهمیدیم چی به چیه! خر تو خره اصن! زندگی رو میگم.بالا و پایینه، ثباتم نداره. نه خیلی اجازه داری خوشحال باشی، نه میذاره خیلی غصه بخوری! داستان ازین قراره که خیلی بی دلیل همه چی خوبه! حالا باز دو روز خوبه یهو همه چی میریزه بهمکااااااااش برسه این جلسات روان درمانی، قراره از اول مرداد با تراپیست جدید شروع کنمامروز توی جاده، مسیر دو ساعته رو، یک ساعت و پنجاه و پنج دیقشو حرف زدیم! حرف خوب، سازنده! خوشم میاد اینجوری ایهام دوشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۵  |  1:18 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 15:19

برنامه ریختیم با مهسا آخرای مهر امسال، دوتایی بریم دانشگاه کاشون. وای که جفتمون میدونیم چقدر این حرکت میتونه واسه روحمون آرامشبخش باشه. به قول خودش جفتمون زنده میشیم. امیدوارم این اتفاق بیوفته واقعا. چرا آخرای مهر ؟ چون اون موقع فقط هوای کاشون قابل تحمله. نه به گرمی تابستونه نه هنوز سرد شده اونقدر. با اتوبوسم بریم! صفر تا صد مرور خاطرات. چقد گریه کنیم حاجی! حالا خدا واسه اینکه زیادی حال نده میزنه یه کاریمون میکنه:)))این دقیقا اتفاقیه که واسه ذهن من بعد از هر برنامه ریزی میوفته! ایهام پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۸  |  2:46 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 15:19

فقط اینو میدونم که تصمیم به جدایی یه دفه گرفته نمیشه! ایهام پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۷  |  8:37 PM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 23:02

اون روزا که علی سرباز بود، سال اول زندگی مشترکمون، یه وانت داشتیم که باهاش میرفت پادگان و میومد خونه. عصرا بین ساعت ۳ تا ۴ نهایتا خونه بود. من همیشه صبر میکردم تا بیاد و با هم ناهار بخوریم، و بعضی موقعا انگار بهم الهام میشد، پامیشدم میرفتیم دم پنجره، و واقعا وانت رو میدیدم و پشمام میریخت. حالا نه اینکه این قضیه خیلی تکرار شده باشه ها نه! شاید دو سه بار، ولی واقعا برگام میریخت ازین تلپاتی. ولی خب، وقتی برمیگردم به این خاطره ها، به اینکه چقدر منتظرش میموندم تا بیاد حس خوبی ندارم. چون معمولا با هم قهر بودیم و حرف نمیزدیم و خیلی زیاد با هم دعوامون میشد همیشه. یعنی همون موقعایی ام که منتظرش بودم و همون دفعات کمی هم که این تلپاتی اتفاق میوفتاد، عین یه بچه ای که یواشکی ذوق کنه و نتونه ذوقشو بروز بده بودم....امشب علی خیلی بی دلیل، و انگار که از روی تلافی، چند ساعته که نیومده خونه. دیگه اون وانته رو نداریم! ولی ماشین فعلی هم وقتی ترمز میکنه صدای جیغ خفیفی داره و معمولا متوجه میشم وقتی میاد خونه. امشب بعد از چند سال، دوباره رفتم دم پنجره، مائده ی پنج ساله رفت روی تخت، پرده رو کنار زد که ببینه این صدای ترمز واسه کسی بود که منتظرش بود؟ و ناامید برگشت و نشست روی مبل جلوی تی وی!چند دیقه بعد باز همون صدای ترمز اومد. دوباره ماهی کوچولو رو صدا کردم که بره ببینه اومد یا نه؟! ولی این بار بهش گفتم: من دیگه این کارو با خودم نمیکنم! ایهام پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۰  |  12:35 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 0:17

چشمم خورد به یه برگه ی سبز رنگ روی اپن،بازش کردم که ببینم چیه و متوجه شدم برای علیه، بالاش نوشته بود: انبار توشه ترمینال باربری فلان... انبار توشه! سال ۹۵ بود، بخاطر اینکه همدیگه رو خیلی دیر به دیر میدیدیم و به قول امروزیا رابطمون لانگ دیستنس بود و سختمون بود، تصمیم گرفتیم که کات کنیم، توافقی! راه آهن کاشون قرار گذاشتیم، یه محوطه ای داشت که میشد بریم اون پشت مشتا و یکم لبو لوله کنیمو یکم خلوت کنیم، جدا جدا رفتیم و وقتی رسیدیم اون پشت، شنیدم که علی با سرعت از پشت سرم میدوعه و داد میزنه ماهی فرار کن لومون دادن! دوییدم رفتم به سمت سالن اصلی راه آهن، خیلی ریلکس از پله ها داشتم میومدم بالا، که یه پلیس از موتورش پیاده شد و صدام کرد: خانوم! قلبم ریخت. گفتم بدبخت شدم، گرفتنم! گفت کارت شناسایی! گفتم کارت دانشجویی دنبالمه! گفت اینجا چیکار میکردی؟! گفتم اومده بودم بدرقه ی دوستم! دیدم علی، با یه لباس دیگه یهو اومد جلو و به پلیسه گفت: سلام جناب سروان! انبار توشه کجاس؟!! پلیسه گفت: انبار توشه میخوای چیکار؟! علی گفت: موتورمو واسم فرستادن اینجا میخوام برم تحویل بگیرم!! پلیسه با شک از من پرسید: این آقا رو میشناسی؟ گفتم نه من اصن ایشونو ندیدم تاحالا:))) پلیسه خواست که ما بپیچونیمش و گفت برید! ما هم رفتیم یه جا دیگه با هم کات کردیم:)))انبار توشه رو آخه از کجات دراوردی پسر:) انقدر اسمش واسم عجیب بود که فکر میکردم داره دری وری میگه! الان با همون پسری که به ظاهر دنبال انبار توشه میگشت، ولی واقعا مثه یه مرد وقتی دید توی هچل افتادم اومد جلوی پلیس، زیر یه سقف داریم زندگی میکنیم:) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 0:17

بخواب ماهی که فردا جراحی داری ایهام یکشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۰  |  12:5 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 14:33

لباس اتاق عملو پوشیدم، یه کلاه مسخره سرم، و مسخره تر از اون یه روسری صورتی که باید روی کلاه بپوشم حتما وگرنه دکترای مرد، همراهای مریض مرد و حتی مگس نر هم اگر رد بشن ازینجا تحریک میشن و اتفاقای بد! انقدر این سیستم مسخرس انقدر مسخرس که حد ندارهاز دم ورودی بیمارستان هم باید چادر سرم باشه و بجز اون حجاب اجباری که شامل مانتو و شال اجباری میشه، باید یه تیکه پارچه مشکی هم مداااام توی دست و پام وول بخوره و توی پروسه پذیرش مدااااااام فحش بدی به خودت و همه چیز این ممکلت.... ایهام یکشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۰  |  7:55 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 14:33

+علی؟-هوم؟+میای پیشم؟-پیشتم که الان+نه یکم پیش تر-نه نمیتونم از عهده م خارجه+چرا؟-ماهی بخواب دیگه گیر نده خداوکیلی+بهت نیاز دارم-ماهی بخواب نصف شبی ولمون کنپ.ن: یه زمانی توی همین دنیای وبلاگ، رسیدن ماهی و علی به هم، یه آرزو بود! ایهام چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۳  |  12:15 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 14:33

یادم افتاد به اون شبی که کنار دریا مست کردیم و پاره بودیم، من گریه م گرفت رفتم وایسادم کنار دریا و همینجوری که گریه میکردم نگاه میکردم به دریا و آسمون که اصلا مرز نداشتن و قاطی شده بودنطاها اومد کنارم گفت چطوری؟! من هیچی نمیگفتم ولی بعدش شروع کردم به حرف زدن و بلند بلند گریه میکردم.خسته شده بودم... علی برای هر حرکتی که میخواست بزنه بهم میگفت منو از روی صندلی بلند کن... کمرم خیلی درد گرفته بود و دیدن علی توی اون حالت جهنم بود واسم. علی یه آدم بشدت اکتیویه. سر جاش نمیشینه همچین موقعا، آتیش درست میکنه، جوجه رو ردیف میکنه، پا میشه میرقصه این ور اون ور میره. و اون شب مجبور بود بشینه.... یه جاییش دیگه آروم در گوشش گفتم عزیزم یکم کمتر پاشو و بشین من کمرم درد گرفته. شرمنده شد گفت ببخشید عزیزم....اون شب و گریه هام و حرفای طاها که بیشتر ناراحتم میکرد، صدای دریا، شب، خاطره های سال پیشش که با علی اومده بودیم و چقدر فوق العاده بود... یه زخم بزرگی شد برام و باعث شد الان با یادآوریش در حالی که سر کارم و پشت میز، حالمو بد کرد و دیگه نتونستم کاری بکنم ایهام چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۹  |  1:56 PM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: سه شنبه 5 دی 1402 ساعت: 19:29

بعضی موقعا عنوان وبلاگمو یادم میره! ایهام دوشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۰۴  |  12:50 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: سه شنبه 5 دی 1402 ساعت: 19:29

ولی خیلی عجیبه ها! اینکه دارم بزرگ میشم خیلی عجیبه. خیلی از مسائل واسم فرق کرده، دغدغه هام تغییر کردن، حتی پول خرج کردنم، اهمیت دادن یا ندادنم به یه سری مسائلچیه این زندگی! ایهام دوشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۰۴  |  12:56 AM ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رادمنش تاريخ: سه شنبه 5 دی 1402 ساعت: 19:29

صفحه بندی