گلاب به روتون، دسشویی
-
تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 7:39
به محض اینکه بیدار شدم به این فکر کردم که پس کی پنجشنبه میشه نرم سر کار و بریم مهمونی:/ ایهام دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۱۳ | 6:36 AM Adblock test (Why?)
ماهی مائده ی عزیزم
-
تاریخ: 1402/9/2 ساعت: 0:51
سلاممن برگشتم به اسم وبلاگ اصلی خودم.اسمی که باهاش وبلاگ رو شروع کردم. اینجوری احساس بهتری دارم کون لق هر کسی که بخواد منو پیدا بکنه و نکنه! بله همینقدر بی ادب برگشتم کی میگه درست چیه غلط چیه؟! چند وقتی بود نه به وب خودم سر میزدم نه وبلاگای دیگه رو چک میکردم.عجیب درگیر زندگی ام و زندگی تا دسته فرو ک...
دراز کشیدم کنار بخاری
-
تاریخ: 1402/9/2 ساعت: 0:51
بعد از کلی زانو درد و نفخ شکم و هله هوله خوردن و بازهم سیر نشدن و یک هفته مداوم سگ سگی کردنو افسرده بودن، الان پریود شدم و این خون لامصب داره از رحم خارج میشه! حالا جالبه که نوار ندارم! ولی خوبه که الان پریود شدم.امروز توی ماشین تو مسیر که بودیم علی بهم یه حرفی زد که واقعا تکون دهنده بود.نگرانشم. ای...
روی تخت مامان آتوسا
-
تاریخ: 1402/9/2 ساعت: 0:51
خدایی هیچوقت فکر نمیکردم اینجا بخوابم! امشبو تهرانیم، شهریار! فردا صبح ساعت هشششششت میریم به سمت چالوس برچسبها: سفرنامه Adblock test (Why?)
مگه کل زندگی همین نیس؟!
-
تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 2:15
یه سری آدما هستن که روز آدمو میسازن. راننده اسنپ نازنین،یه مرد چهلو خورده ای ساله، با لهجه ی باحال اصفهانی، تند وتخس.مودب، اعصاب رانندگی داشت، یکی زرتی جلوش میپیچید اصن واکنش بدی نشون نمیدادحس امنیت میداد و در عین حال میگفتو میخندید. گفتم کاش همه راننده اسنپا شبیه شما پر انرژی بودن. گفت آجی! من نهای...
هر نکته مکانی دارد!
-
تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 2:15
زده کبود کرده یه جوری که هر کی نگا کنه اول چشمش میره سمت گردنم! با اینکه دیشب بش تذکر دادم علی جان!!! میگه نگران نباش عزیزم. منم دیگه نگران نبودم عزیزم، تا رفتم سر آینه! میگه جرم که نکردیم:) آره جرم نکردیم گل پسر ولی نمیخواسم انقدم تابلو باشیم:) Adblock test (Why?)
بعد از مدت ها سلام
-
تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 2:15
نشستم روی نیمکت آموزشگاه، دوتا دختر ۱۰ ساله کنارم نشستن، خیلی بامزه دارن راجع به استادشون صحبت میکنن، خیلی پر شور و هیجان خییلی بامزه خیلی... دوست داشتم جاشون بودم چقدرم تیپا خوب شده! پشمام ریخته Adblock test (Why?)
یک
-
تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 3:56
چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ یک کاش من میدونستم چه هیزم تری به بقیه فروختم و چرا همیشه بدهکارم به همه اگه عین آدم حرف میزدن باهام خیلی خوب میشد! نوشته شده توسط ماهی در ساعت 8:41 | لینک |
دو
-
تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 3:56
چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ دو از وقتی این وبو زدم حس میکنم آزادم انگار که هر چی دلم بخواد میتونم بنویسم اون یکیو اصلی ترین شخصیت های زندگیم داشتن.کاش اینو کسی پیدا نکنه امیدوارم! نوشته شده توسط ماهی در ساعت 15:17 | لینک |
چهار
-
تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 3:56
دیروز روز عجیبی بود! حس های مختلف همزمان توی من بودن! حس نامعلومی که نمیدونسم درسته غلطه یا چی، سرزنش میکردم خودمو که ماهی! عه! یعنی چی! خسته بودم چون از صبح تا ۳ درگیر کارای کانون بودمو چونه زدن با شیخ زاده. نشسته بودم پشت میز یهو یه دختره اومد تو